سلام. حال شما؟ ببخشید که این شماره این همه طول کشیده



. ولی چون هنوز شماره ی بعدی آماده نشده ( یعنی دوستان هنوز لطف نکردن و مطلب ندادن!

) و امروز هم روز تولد سیمرغ هست گفتم یه میان پرده ی دیگه بنویسم ( که بگیم ما هم هستیم!

). بله دوستان یک سال گذشت و در این یک ساله هم زندگی من بالا و پایینای زیادی داشت و هم این وبلاگ ( بدبخت ) که اختیارش ظاهرن دست من هست! روزای خوب و بد زیادی و گذروندیم و اتفاقات زیادی رو شاهدش بودیم. دوستان زیادی در جمع آوری این وبلاگ به من کمک کردن و به یمن این دنیای مجازی افتخار آشنایی با دوستان بسیار عزیزی رو پیدا کردم. خلاصه درسته که زیاد فعال نبودم ( و به جاش کلی و نصفی تنبل بودم) ولی برای من تجربه ی جالبی بود. از همتون برای اینکه به من کمک کردید و از الطافتون محروم نساختید متشکرم.
آما از اونجایی که این سال روز تولد با روز عشاق
( همون روز حاق خودمون ) متصادف شده و از اونجایی که می خوام اطلاعات علمی شماعزیزان
بالا بره شمارو با دو تا کبوتر عاشق فسیل آشنا میکنم. این دو بیش از ۶۰۰۰ سال هست که همدیگرو در آغوش کشیدن و هیچ مشکل و سدی ( حتی گذر زمان ) نتونسته اونا رو از هم جدا کنه. قابل توجه جونا که زرت وزرت میرن طلاق میگیرن! خجالت بکشید
!
و اما برای این که چیزی گفته باشیدم دو تا اتفاق جالبی که در سفر اخیرم در مشهد برام رخ داده رو براتون میگم.
اولیش
:
جاتون خالی یه شب رفته بودیم یه قهوه خونه و ببخشید ببخشید ببخشید 

رفتم wc قهوه خونه که دیدم با خطی بسیار خوش پشت درش نوشته:
دنیا همه هیچ و مال دنیا همه هیچ . . . ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که از تو چه ماند بعد از مردن؟ . . . نیکی و محبت و دیگر همه هیچ


بعدیش:
اولش یه توضیح بدم که من و علیرضای عزیز که در این سفر مهمون خونواده ی محترمشون بودیم دانشجوی رشته ی عمران هستیم و در کشور عزیزمون برای ساخت آپارتمان و از این جنگولک بازیا به وجود مهندسین عمران هیچ نیازی احساس نمیشه ( الحمدلله ) و اگر ما بخوایم کاری پیدا کنیم و درامدی هم کسب کنیم به ناچار باید راهی کوه و بیابون بشیم. در نتیجه ما هم مثل اکثر هم وطنان عزیز دنبال پیدا کردن یه شغلی بودیم که حتی المقدور هیچ ربطی به رشته ی تحصیلی مون نداشته باشه
. تا اینکه یه دفه یک فکر کاملا بکر ( شاید هم بیش از حد بکر ) به ذهن علیر ضا رسید و دوست عزیز ما فسفر سوزوندن!
علیرضا: حسام یه فکری کردم 

من: چی؟
ع: تو چین یک رشته هست به نام تعلیم اژدها!
م: خوب که چی؟ باز فسفر سوزوندی؟
ع: بیا بریم چین تو این رشته تحصیل کنیم و بعد برگردیم ایران. اون موقع فقط ما دو نفر تو ایران بلدیم که اژدها رو چطوری باید تعلیم داد.
م: جان من بیخیال. خوب که چی؟
ع: خوب یه آموزشگاه تعلیم اژدها میزنیم و هنرجو می پذیریم و هی هنرجو میگیریم. اونا هم که فارغ التحصیل شدن یسریشون میان تو آموزشگاه ما تدریس میکنن و یسری دیگه خودشون آموزشگاه میزنن. وقتی تقاضا برای این رشته زیاد بشه دانشگاه ها هم این رشته رو میارن. و وقتی دانشجو ها فارغ التحصیل شدن و دنبال کار گشتن دولت مجبور میشه بره از چین چنتا اژدها بخره!
به قول بچه ها پانویس ۱: به علت اینکه به جای بقیه ی مکالمه ( برای حفظ شئونات اسلامی ) باید بوق ممتد پخش بشه از نوشتن بقیه ی مکالمه معذوریم.
پانویش بعدی : این مکالمه به جان خودم واقعی بود ( خدا به من صبر بده
)
و اما در ادامه چند تصوی مرتبط با آمزشگاه اژدها براتون آماده کردم:

نمایی از دانشکده ی تعیلم اژدهای پکن!

رستم در هنگام گذراندن کار آموزی یک ( ولی جو گرفتش اژدهارو کشت )

آرم پیشناهادی علیرضا برای آموزشگاه ما

آرم پیشناهادی من

یه اژدهای پرنده

یکی دیگه

کنکور دانشگاه ها برای متفاضیا تحصیل در رشته ی تعلیم ازدها. ولی قول میدیم تا چند سال دیگه اول منکو ر برای کاردانیش و بعدشم کارشناسیش رو برداریم
پرواز در آسمان واقعه
میان پرده ( 1 )
بازی شب یلدا
شماره یازدهم
شماره دهم
+ نوشته شده توسط حسام در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت
17:39 |