تبليغاتX
سیمرغ ( هفته نامه )

ای  خرم  از  فروغ  رخت  لاله  زار  عمر . . . . بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

از دیده گر سرشک چوباران رود رواست . . . . کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

اندیشه  از  محیط  فنا  نیست  هر کرا . . . . بر نقطه ی  دهان  تو  باشد مدار عمر

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار . . . . روز  فراق  را  که  نهد در شمار عمر

در هر طرف ز خیل حوادث کمین گهیست . . . . زین رو عنان گسسته دواند سوار عمر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکنست . . . . دریاب  کار  ما که نه پیداست کار عمر

تا کی می صبوح و شکر خواب بامداد؟ . . . . بیدار گرد ، هان  که  گذشت اختیار عمر

دی در گذار بود  و نظر سوی  ما  نکرد . . . . بیچاره  دل  که  هیچ  ندید  از  گذار عمر

                           حافظ سخن بگوی که بر صفحه ی جهان

                            این  نقش  ماند  از  قلمت  یادگار  عمر

+ نوشته شده توسط حسام در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:26 |
تشدید فرهنگ خشونت علیه کودکان از امیرقلی

 گزارش روزنامه شرق محمد جواد تبعه افغانى پسرخوانده ١١ ساله‌اش رضا را آنقدر با چوب زده تا او جانش را از دست داده است. حادثه در تير ماه ١٣٨۴ در پيشواى ورامين اتفاق افتاده است. محمدجواد اعلام کرده، که پس از کار در مزرعه هنگامی که خسته به خانه بازگشته، خانه را درهم و برهم ديده است. متهم به قتل پسرخوانده، اعلام داشته که رضا پسرخوانده‌اش شلوغ و غير قابل کنترل بوده و وی قصد کشتن او را نداشته و تنها به دست و پایش با چوب ضربه زده است! کودک مقتول به بيمارى قلبى دچار بوده واحتمالا دراثربيمارى قلبيش مرده است. . .


دموکراسی از حسام

همان گونه که باشید بر شما حکومت می شود.(حضرت محمد (ص) )

از زمانی که انسان زندگی اجتماعی را آغاز کرد تا به حال حکومت و روش اداره کردن آن مسئله ی اصلی زندگی بشر بوده و ذهن او را معطوف به خود ساخته است. این مسئله مانند بقیه ی مسائل جامعه ی بشری دست خوش تغییرات زیادی شده و انسان ها نظام های حاکم بر جوامع خویش را از صورت تک قطبی و استبدادی به سوی حکومت های جمعی پیش می برند. . .

 


زلزله در تهران 2 از حسام

  با آرزوی آمرزش براي جان باختگان حادثه ي درود توجه شما را به قسمت دوم زلزله در تهران جلب مي كنم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:17 |
شب سردی است ، و من افسره. 

راه دوری است و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

میکنم ، تنها ، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت ،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای ، این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران هم غم هست به دل،

غم من ، لیک غمی غمناک است.

 

+ نوشته شده توسط حسام در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:26 |


Powered By
BLOGFA.COM